محمد بن على ظهيرى سمرقندى
219
سندباد نامه ( فارسى )
بود ، حكم ترا محكوم و امر تو را مأمورم . شعر لئن عجزت عن شكر برّك مدحتى * فاقوى الورى عن شكر برّك عاجز فانّ ثنائى و اعتقادى و طاعتى * لافلاك ما اوليتنيه مراكز 1 و بازرگان آن شب به خوشدلى بياسود و به فراغت و رفاهت « 1 » بغنود . چون اعلام قيرگون شب به قيروان « 2 » مغرب رسيد و چتر زرّين آفتاب ، سر از مطلع مشرق برآورد ، طرّاران به وثاق پيرزن حاضر آمدند و خصم خود طلب كردند و جمله پيش حاكم رفتند و هريك شرح واقعهء خود بگفت . اوّل طرّارى كه صندل خريده بود ، برخاست و زبان به مدح « 3 » و ثنا بياراست و گفت : ايّد اللّه الحاكم الرّئيس و صانه عن التّلبيس « 4 » 2 . من ازين مرد صد خروار صندل خريدهام به يك پيمانه از هرچه او خواهد ، بفرماى تا بها بستاند و صندل تسليم كند . حاكم روى به بازرگان آورد و گفت : تو اين يك پيمانه چه مىخواهى ؟ بازرگان گفت : يك پيمانه كيك خواهم ، نيمى نر و نيمى ماده ، جمله با زين و لگام و جلّ و ستام مرصّع به زر و گوهر و محلّى به لآلى و جوهر . حاكم روى به طرّار كرد كه ترا نگفتم : بيت « 5 » مانا كه حريف خويش نشناختهاى * در ششدره مىباش كه بد باختهاى طرّار گفت : صندل باز دهم . بازرگان گفت . صندل ملك تست و مرا به حكم شرع و معاملت ، بها بر تو واجب است « 6 » . آنچه پذيرفتهاى برسان و ابرام از مجلس « 7 » قاضى « 8 » منقطع گردان . چون منازعت به تطويل كشيد و مجادلت به تثقيل انجاميد ، حاكم به وجه تشفّع با هزار تضرّع بر هزار دينار صلح كرد كه طرّار به بازرگان دهد و دست ازين خصومت بدارد و صندل بگيرد « 9 » و هم برين منوال اين احوال به آخر رسيد . هريك سخنى مىگفتند و جوابى مىشنيدند و آخر الامر با هزار گفتار بر سه هزار دينار قرار دادند كه اين جماعت بدهند و ازين بلا برهند . بازرگان زر بستد و صندل در قبض آورد و به بهاى « 10 » تمام
--> ( 1 ) . ازمير : رفاهيت ( 2 ) . آتش : قيراوان ( 3 ) . آتش : دعا ( 4 ) . ازمير : غير التلبيس ( 5 ) . ازمير : « بيت » ندارد و آن را بهصورت منثور آورده است ( 6 ) . آتش : « است » ندارد ( 7 ) . ازمير : حضرت ( 8 ) . آتش : قاضى امام ( 9 ) . آتش : جمله برگيرد ( 10 ) . آتش : بهايى